بالاخره روز موعود فرا رسید. روزی که سالها انتظارش رو می کشیدم و برای بدست آوردنش کلی زحمت کشیده بودم.

در ساعت 9 شب  تاریخ 17 اسفند 92 به عبارتی 8 مارچ 2014 از زمین ایران عزیز بلند شدیم و فرداشبش یعنی ساعت 9 شب به وقت استرالیا پا تو خاک کشور جدید گذاشتیم.

اولش همه چی تازگی داشت. وقتی از گیت رد شدیم و مهر اولین ورودمون رو به پاسپورتمون زدند، نفس راحتی کشیدم. آخه اونقدر ما اومدنمون رو به تاخیر انداخته بودیم که همش استرس اینو داشتم که نکنه خدای نکرده اتفاقی بیفته و ما مهلتی رو که بهمون دادند رو از دست بدیم. می شه گفت تقریبا دقیقه 90 وارد شدیم. چون کمتر از یک هفته دیگه مهلتمون تموم می شد و اگه نمی اومدیم این ویزای گرانبها باطل می شد.

خدا پدر دوست جدیدمون رو بیامرزه که دم فرودگاه اومد استقبالمون و سرراست ما رو برد خونه شون. توی راه تا تونست راجع به مراکز خرید و مسائل مختلف آدلاید بهمون اطلاعات داد.

بر خلاف همه نگرانی ها و بلاتکلیفی هایی که شروع یک زندگی جدید تو یک جای غریب داره، ما همه هیجان زده بودیم.

 زندگی تو شهر جدید و کشور جدید با مردم جدید همگی برامون جالب بود. هوای عالی و آرامش شهر برای من که تازه از اون شهر شلوغ اومده بودم دلپذیر بود. چشم اندازهای زیبا و هوای پاک آدم رو وسوسه می کرد که مدام تو شهر قدم بزنه. از اینکه آدلاید رو برای زندگی انتخاب کردم خوشحالم ولی امیدوارم که اوضاع کارش هم مثل بقیه چیزهاش خوب باشه.


آدلاید در روز اول

ما طوری بلیت گرفته بودیم که اولین روز پس از ورودمون تعطیل نباشه و بتونیم بیشتر کارهای اولیه رو انجام بدیم. واسه همین طوری برنامه ریزی کرده بودیم که روز دوشنبه در استرالیا باشیم و از اولین روز بریم کارها رو ردیف کنیم. از شانس ما دوشنبه  به خاطر مسابقه اسب دوانی تعطیل بود و عملا جز گشتن توی شهر نمی شد کار مفید دیگه ای انجام داد.

دوستمون مرام گذاشت و کل روز رو باهامون بود تا کل شهر رو بهمون نشون بده و تا حدی ما رو با شهر آشنا کنه. شهر خلوت بود و مراکز خرید یکی در میون باز بودند.

دوستمون می گفت:"اینها برعکس ایرانی هاند و روزهای تعطیل رو فقط می رن خارج از شهر و استراحت می کنند و مراکز خرید و شهر خلوته . واسه همین بیشتر مراکز خرید هم روزهای تعطیل بسته اند."

یکی از قسمتهای مهم شهرشون rundle mall  هست که ظاهرا بیشتر خوابگاههای دانشجویی و مراکز خرید همون اطرافه. و ضمنا وسط کوچه راندل مال 2-3 تا گروه برنامه اجرا می کردند. یک گروه که گروه آکروباتها بود و  یک دختر و دو تا پسر داشتند حرکات آکروباتیک همراه با موزیک انجام می دادند و مردمی هم که دورشون رو گرفته بودند براشون دست می زدند. پسر ما هم خوشحال همراه با بقیه مردم دست می زد. کمی اونطرف تر گروه دیگه ای همراه با موزیک و حرکات بامزه می خوندند و می رقصیدند. پسر کوچولو رو بزور می بردیم، چون به شدت علاقه داشت که حرکات موزون این گروهها رو تماشا کنه.

نکته جالبی که از آدلایدی ها فهمیدم اینه که اونها خیلی راحت لباس می پوشند. مردها اکثرا با همون تیشرت و شلوارکی که تو خونه می پوشند، تو خیابون ظاهر می شن و زنها هم تاپ شورت. فقط ما بودیم که لباس بیرون پوشیده بودیم. البته هوا هم به شدت گرم بود و با این لباسهایی که ما پوشیده بودیم، شرشر عرق می ریختیم.

موقع رد شدن از خیابونها هم باید عابر پیاده، دکمه کنار خط عابر رو فشار بده و منتظر باشه که چراغ سبز شه. فرشته کوچولو عاشق این دکمه ها شده بود و ولکن نبود. وقتی دکمه رو می زد صدای بوق بوق از میله بلند می شد و به علامت انتظار بود و به محض اینکه چراغ سبز می شد فاصله صدای بوقها نزدیکتر می شد و باید از خط عابر عبور می کردی. همه مردم اینجا به قوانین احترام می ذارند و تا چراغ سبز نشه از خیابون رد نمی شن و ماشینها هم همینطور رعایت می کنند. از تو خیابونهاشون به ندرت صدای بوق می شنوی مگر اینکه واقعا خطری عابر پیاده یا راننده رو تهدید کنه و مجبور به بوق زدن بشن. شهر هم فوق العاده تمیز و بدون آشغاله و آرامش و زیبایی و تمیزی شهر واقعا راضی کننده است.

البته یک نکته دیگه اینکه، چون هزینه حمل و نقل بالاست. بیشتر مردم یا پیاده یا با اتوبوس رفت و آمد می کنند. البته مسیر دوچرخه هم تو همه خیابونها وجود داره که بعضی ها هم با دوچرخه سفر می کنند. باید گفت که دوچرخه سوارها هم بایستی مانند ماشینها قوانین راهنمایی و رانندگی رو رعایت کنند وگرنه جریمه می شن.

خیلی پشیمونم که چرا کالسکه فرازی رو نیاوردم. اینجا همه، بچه ها رو با کالسکه می یارن بیرون و به راحتی می شه با کالسکه کل شهر رو پیمود و یا به راحتی سوار اتوبوس شد. و از آنجا که کوچولوی ما خیلی زود خسته می شد، آقای همسر مجبور بود بغلش کنه و برای ما که این چند روزه به خاطر انجام کارهای متعدد مجبور بودیم همه جا با هم بریم و مسیرهای زیادی رو پیاده بریم خیلی مشکل بود. اگه برگشت آسون بود همین الان برمی گشتم ایران و کالسکه پسرکوچولوم رو می آوردم.

روز اول که همش به گشت و گذار گذشت و ما سرخوش و هیجان زده فقط به این طرف و اون طرف می رفتیم و راهها و شهر رو می شناختیم. دو سه تا خونه ای که دوست جون نشون کرده بود رو رفتیم که ببینیم ولی همه اونها به خاطر تعطیلی غیرقابل بازدید بودند و می شه گفت هیچ کار مفیدی نتونستیم انجام بدیم.

...